تو یادت نیست...
تو یادت نیست...
ولی من خوب به خاطر دارم
که برای داشتن ات ، دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...
تو یادت نیست...
ولی من خوب به خاطر دارم
که برای داشتن ات ، دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...
خودم هم قبول دارم كهنه شده ام ،
آنقدر كهنه كه مي شود روي گرد و خاك تنم يادگاري نوشت . . . !
خيالي نيست . . . ، بنويس و برو . . . !!

دلـــــــم تــــــنــــــگ
شـــــــــده
برای
عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای
دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی
برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای
بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده
هایی که دارم فراموششان می کنم...
...و برای خودم که حالا دیگـر خیلی
عوض شده ام
!
!!
باید میدانستم
سرانجام
تو را
از اینجا خواهد برد
این جاده
که زیر پای تو نشسته بود ...

شب که می شود
بساطِ رویا می گستراند
خیالت در دلم
و تا گرگ و میش چشمها
مرا با قطار آرزو ها
راهی تو می کند
از سد حادثه ها می گذراند
و مرا تا ایستگاه آخر
که آن را عشق خوانند
مسافر می کند
و در آن ایستگاه متروک
تا سقوط خورشید
صدای پای تو را
انتظار می کشم...
نقــاش بـاشـی!
چـقــدر می گیـری
بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ
کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور
آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می
خـــواهـــم
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران
نیســــت؟
اين روزهــــــــــا
عجيب دلم بچـــــگي ميخواهــــــــد
خستــــــه ام !
يك قلم لطفــــاً ...!!
ميــــــخواهم خــــودمـــ را خطــ خطــي كنـــم ...
در آغوش خودم هستم ...
من خودم را در آغوش گرفته ام !
نه چندان با لطافت ...
نه چندان با محبت ...
اما وفادار ... وفادار ...!
از بارش مکرر باران
دلم گرفت
از کوچه های خیس و بسته
و خیابان های پر از هیچ کس
که در دفترچه نگاه رهگذران بی احساس
تنها، نقطه بیهوده بودن
و خط بی مفهوم انتظار را
حک کرده اند
دلم گرفت،
آه، از قیافه های قهر قلابی
و عشق های دروغین
دلم گرفت،
بیشتر
از آن روزی
که غرق تکرار تو بودم
آمدی، اما
با سنگ نگاه خود
بر سیاهی شعر هایم
نوشتی
خداحافظ،
و دگر هیچ …


ببار باران که دلتنگم....
مثال مرده بی رنگم
ببار باران کمی آرام....
که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد
ببار باران بزن بر شیشه قلبم....
بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد
ببار باران که تا اوج نخفتن ها
مدام باریدم از یادش ببار باران
درخت و برگ خوابیدن
اقاقی....یاس وحشی....
کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن
ولی باران ، تو با من بی وفایی
توهم تا خانه ی همسایه می باری
و تا من می شوی یک ابر تو خالی
ببار باران
ببار باران.......که تنهایم
چشم هایم را به بیمارستان می برم.. نمی دانم چه مرگشان شده!
هر شب در خواب جایشان را خیس می کنند…!

يك شب خوب تو آسمون،
يك ستاره چشمك زنون،
خنديدو گفت كنارتم،
تا اخرش تا پای جون،
ستاره ی قشنگي بود،
آروم و خوب ومهربون،
ستاره شد عشق منو ،
منم شدم عاشق اون،
اما زياد طول نكشيد،
عشق منو ستاره جون،
ماه اومدو ستاره رو،
دزديدو برد نامهربون،
ستاره رفت با رفتنش،
ديگه شدم بی همزبون،
حالا دیگه به یاد اون چشم می دوزم به آسمون...


هـــــــوای ایـــنجـــــا همــــ بـــا خـــودشــــ
درگیـــر استــــ...
درُستـــــ مثـــل روحـــ آشفتــــهـــ ی مــــــن!

تو
به سهم خود فکر میکنی
من
به سهم تو.

گفتی دلتنگ دل نوشتههایم هستی…
اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفتهها بنویسد
خسته از گذشتههای نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده…
تنها کوله باری از خاطرات را به دوش میکشم
جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟
نه …
از من نخواه که کوله ام را بر شانههای تو بگذارم…
حتی شانههایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم
این است حقیقت
نه،
شانههایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!
با ارزش تر ..باور کن …


میدانستم عاشق بارانی ،
آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست

خسته شدم از تکرار شنیدن
"مواظب خودت باش"
تو اگر نگران حال من بودی که نمی رفتی
می ماندی...!

خدایا خسته شدم از زندگی، تمومش کن....
من از این پس به همه عشق جهان میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به او میخندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است به خود میخندم


دیدن عکست تمام سهم من است
از "تو "
آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
توقعش زیاد شود!!
دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!!